تبلیغات
کربلا - درد

کربلا، ما را نیز در خیل کربلاییان بپذیر...

درد

 

نوع مطلب: دین و ایمان ،

هر بار می آمد، بگو بخندش تمام نمی شد. سلام – علیکش شوخی و خنده بود و مزاح و البته همه می خندیدند.

این دفعه که امده بود فقط می گفت: "خسته شدم". واقعاً هم خستگی دارد. نه از کار، نه از آلودگی هوا و محیط و آدم ها(که خستگی دارد)، بلکه از تنگی نفس و داروها و اسپری هایی که جدای از هزینه اش، خوردنش هم برای خودش عالمی دارد.

خسته شده بود. می گفت: آمدم پا نداشته باشد، دست نداشته باشد، انگشت نداشته باشد، نفس که لااقل در آید، بس است.

زندگی نفس است. دم و بازدم نباشد، حیات نیست.

جانباز است. شیمیایی...

و هنوز در فکرم که ما چگونه باشیم تا نگویند کاری نکردید.

شهید روحانی گفته بود: جلوی پل سراط هم که باشد جلویتان را خواهیم گرفت.

جلویمان را خواهند گرفت، اگر رهروشان نباشیم، اگر در راهشان نباشیم...



جانباز